تبلیغات
فاتح هور(سردار سرلشگر شهید علی هاشمی) - خاطرات شهید از زبان همرزمان
 
فاتح هور(سردار سرلشگر شهید علی هاشمی)
دوست و همرزم سردار شهید "علی هاشمی" گفت: دستور عقب‌نشینی آمد و قرار شد قرارگاه را خالی کنیم. با تدبیر فرماندهی افراد اضافه و اسناد و مدارک و خودروها را به عقب فرستادیم. یک دفعه چندتا از بچه ها، دوتا اسیر عراقی آوردند که از گارد ریاست جمهوری بودند. ما نیز فقط یک آمبولانس داشتیم که علی هاشمی دستور داد...
شهید هاشمی در آخرین لحظه به فکر اسرای عراقی بود/ سال چهل و نهم عمر شهید هاشمی جشن تولد او بود!

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، سردار گرجی زاده فرمانده سپاه حفاظت انصارالمهدی و از همرزمان سردار شهید "علی هاشمی" در همایش "ناشناخته مثل هور" بیان داشت: خصوصیت ممتازی که شهید هاشمی داشت و باعث مظلومیتش شد، گمنام بودن این شهید بود. امروز مصادیق آن سخت پیدا می‌شود. چون حتی ما که زنده ماندیم گاهی لاف می‌زنیم.

وی در ادامه به ذکر خاطره ای پرداخته و گفت: جنگ در 31 شهریور 59 برای کتاب و تاریخ شروع شده است اما برای ما از یکسال قبل شروع شد و اولین حضور ما در مناطق جنگی هشت ماه قبل از شروع جنگ بود. اولین جایی که شهید دادیم در پاسگاه ژاندارمری خین در لب مرز در مردادماه 59 است و در شهریور سال 59 کلی از دوستان من شهید شدند و یکی دوتای آن ها اسیر شدند؛ در حالی که هنوز جنگ هم شروع نشده بود.

سردار گرجی زاده با اشاره به تئاتری که در این مراسم اجرا و طی آن گفته شد برخی پس از مفقود شدن شهید هاشمی گفتند وی وطن فروشی کرده، تصریح کرد: طبیعی است کسی که گمنام است خیلی از فضائل او پنهان است. شاید هم تک و توکی آدم بی تقوا پیدا شوند و بگویند این شهید چه کار کرده است. عیب ندارد. شاید هم عده قلیلی ابهاماتی را نسبت به او مطرح کنند، ولی به این غلیظی که در نمایش نشان دادند که کسی شهید ما را به خیانت و یا وطن فروشی کند نبوده است.

وی درباره اینکه چرا تا سال ها هیچ اسمی از شهید هاشمی نبود، بیان داشت: همه بعد از عقب نشینی از جزیره تا زمان دستگیری صدام روی یک موضوع متفق بودند که اسمی از شهید علی هاشمی نیاید. چون این احتمال وجود داشت که او در زندان های عراق باشد. عراق پلیدی که یکی از خلبان های ما را بیش از 20 سال نگه داشت برای اینکه نمی خواست به اسارت او اعتراف کند. برای همین می گفتند حرفی از علی هاشمی نزنید و اگر می زنید بگویید شهید شد، همین.


 

دوست و همرزم شهید هاشمی ادامه داد: می خواهم بگویم که من نیز که در آن زمان اسیر شدم، جرات نمی کردم چیزی بگویم. وقتی در بازجویی های بعد از 4 ماه اسارت خیلی من را شکنجه کردند، لاف آمدند که علی هاشمی اسیر شده و همه چیز را راجع به سپاه ششم گفته است. بعد از مدتی دوباره من را زدند که بگو علی هاشمی کجاست. آن موقع خیالم راحت شد که او اسیر نشده است. بعدها عراق عکس او را به اردوگاه ها برده بود. هیچ کس او را نمی شناخت چون علی هاشمی آدم رادیو و تلویزیونی و معروف نبود.
 
وی خاطرنشان کرد: شهید هاشمی در زمان جنگ هیچ وقت حاضر نشد جلوی دوربینی بیاید. در هیچ جلسه ای به گونه ای صحبت نمی کرد که خیلی خودش را نشان دهد، ولی مهمترین کارهای جنگ را انجام می داد. بنابراین من پیشنهاد می کنم که اصلا این موضوع را طرح نکنید. کسی که سال ها از او حرف نمی زدیم. روزی که در سال 69 من آزاد شدم، وقتی خانواده این شهید از من درباره وضعیت ایشان پرسیدند، من جرات نداشتم بگویم اسیر شده یا شهید. گفتم نمی دانم ولی بهتر است همه فکر کنند او شهید شده است. چون اگر شهید هاشمی اسیر می شد آدمی نبود که عراقی ها او را زنده نگهدارند. عراقی ها ضربات جدی از علی هاشمی خورده بودند.

سردار گرجی زاده در ادامه به ذکر خاطره ای برای جوان ها پرداخت و گفت: شهید هاشمی 17 ساله بود که در انقلاب نقش داشت. 19 ساله فرمانده شد. 25 ساله فرمانده ده ها یگان رزم شد و 27 سالگی شهید شد و 49 ساله بود که به وطن برگشت. من سال چهل و نهم عمر شهید هاشمی را گذاشته ام جشن تولد علی هاشمی. چون آن روز بود که ما جرات کردیم حرف بزنیم و محسن رضایی برای اولین بار گفت ایشان فرمانده قرارگاه سری نصرت بودند. هیچ کسی جرات نداشت قبل از این حرفی بزند. چون همه کسانی که با شهید در جزیره بودیم حدودا 10 نفر می شدیم. بعضی اسیر و بعضی شهید شدند، بعضی هم بعد از دو سه روز برگشتند ولی بنده این افتخار را داشتم که تا لحظه آخر کنار ایشان بودم. پرافتخارترین لحظه عمر من این بود که یک فرمانده را در خطرناک ترین لحظه ای که که می توان دید، دیدم.

وی تصریح کرد: او بسیار آرام بود. در یک قرارگاه در کنار یک جاده که پر از بوهای مختلف شیمیایی که زده بودند و سنگرها را هم زده بودند، بودیم. در این وضعیت به شهید هاشمی نگاه کردم دیدم چهارزانو نشسته و با بی سیم با برادری صحبت می کند که بچه های تیپ 48 را به عقب آوردی؟ کسی نمانده آنجا؟ زودتر همه را به عقب برگردان. این حرف ها را می زد، ولی آرامِ آرام. به قول امروزی ها استرس نداشت. گفتم حاج علی به نظر توی کیانپارس نشسته ای. چون خانه اش در کیانپارس اهواز بود. خیل آرامی. گفت مگر چیست؟ بالاخره ما باید اینجا باشیم تا خیالمان راحت شود.


سردار گرجی زاده در بخش دیگری از صحبت هایش به بیان خاطره ای دیگر در رابطه با شهید هاشمی پرداخت و گفت: خیلی ها بچه های سپاه و جبهه و جنگ را به عنوان آدم های خشن می شناسند. در حالی که همه بچه های جبهه و جنگ مظهر انسانیت بودند. هیچ گاه ندیدم کسی از دیدن اجساد عراقی خوشحال شود. یکبار دیدم در عملیات فتح المبین جوانی اشتباه کرد و با پا به پای جسد عراقی زد. همه به او حمله کردند که به مرده عراقی اهانت می کنی؟ او مرده است دیگر.

وی بیان داشت: وقتی قرار شد قرارگاه را خالی کنیم با تدبیر فرماندهی عزیزمان، افراد اضافه و اسناد و مدارک و خودروها را به عقب فرستادیم؛ ولی خودمان ماندیم. یک اتاق بود و بی سیم و شهید هاشمی. دوسه ماشین مانده بود از جمله یک آمبولانس. یک دفعه چندتا از بچه ها که فکر می کنم از تیپ 21 امام رضا بودند، دوتا اسیر عراقی آوردند که از گارد ریاست جمهوری بودند. ما آن ها از روی تیپ و لباسشان می شناختیم. آدم های خیلی قوی هیکل بودند که هر دو زخمی شده بودند.

سردار گرجی زاده خاطرنشان کرد: قانون جنگ می گوید در این چنین صحنه ای اصلا لزومی ندارد که او را اسیر بگیری. ولی اسیر را آورده بودند و می خواستند تحویل ما بدهند و خودشان به عقب بروند چون دستور عقب نشینی داده بودیم. زخم این 2 عراقی عمیق نبود و روی پای خودشان ایستاده بودند. به شهید هاشمی گفتم دونفر از تکاورهای گارد ریاست جمهوری عراق هستند. این ها بسیار آدم های آدم کشی بودند. هرچه آدم سوزی و اسیرکشی هست مال اینهاست. البته آن موقع از ترس تمام بدنشان می لرزید چون فکر می کردند آن ها را می کشیم. حاج علی گفت که با آمبولانس به عقب ببرید. گفتیم ما فقط یک آمبولانس داریم، ایشان گفت با آمبولانس ببریدشان عقب. ما خودمان بدون آمبولانس و ماشین امدادی ماندیم. این فرمانده ماست؛ مظهر انسانیت.

وی در پایان یادآور شد: شهید هاشمی عرب بود ولی از سرتاسر ایران با او کار می کرد. ما حس می کردیم یک فرمانده بین المللی داریم. از مشهد و نیشابور تا شیراز و فسا و جهرم و حتی ارتشی‌هایی که متخلفانه یگان خودشان را ترک می کردند و می‌خواستند با سپاهی‌ها باشند، می‌آمدند پیش علی هاشمی.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی